محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
755
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
شكم وى بگفت و حديث كاهن نيز بگفت . مادرش گفت : مترس كه هيچكس اين پسر مرا نتواند كشتن ، و ديو نزد وى نيارد آمدن كه چون وى به شكم من اندر بود به خواب چنان ديدم كز آسمان كسى فرود آيد و مرا گويد كه اين كه اندر شكم تو است بهترين خلق است ، او را محمّد نام كن و به خداى سپار . و چون از من جدا شد روشنايى از وى بتافت كه تا به شام برسيد ، چنان كه من همه كوشكهاى شام بديدم ، و محمّد را ديدم ستان افتاده و انگشت سوى آسمان كرده . پس حليمه او را باز مادر داد . و چون پنج ساله شد ، مادرش را خالان بودند به مدينه از بنى النّجار ، و گور پدر محمّد به مدينه بود كه وى از مكّه به مدينه رفته بود به بازرگانى ، و آنجا بيمار شد و هم آنجا بمرد و گورش به گورستان مدينه اندر است ، جايى كه آن را دار النّابغه خوانند . چون از خراسان همى روى سوى دست راست است . پس مادرش از عبد المطَّلب دستورى خواست كه به مدينه رود با محمّد و خالان وى را ببينند و گور پدر را زيارت كند . دستورى داد . پس محمّد با مادر به مدينه ببودند يك چند و باز مكّه آمدند . به راه اندر منزلى است آن را ابوا گويند ، چون آنجا برسيدند مادرش بيمار شد و هم آنجا بمرد ، و محمّد به مكّه باز آمد سوى عبد المطَّلب ، و شش ساله گشته بود . پس محمّد با عبد المطلَّب همى بود تا ده ساله شد . پس عبد المطَّلب بمرد و محمّد را به ابو طالب سپرده بود . و از همه فرزندان عبد المطَّلب بو طالب بزرگتر بود ، عبّاس به دو سال از پيغامبر بزرگتر بود و حمزه همسال پيغامبر بود و حارث و ربيعه و ابو لهب و هشام كهتر از حمزه بودند ، و مهترى قريش از پس عبد المطَّلب بو طالب را بود ، و محمّد با وى همى بود تا آنگاه كه او را به خديجه سپرد .